درباره وبلاگ


بیشترازهمیشه دلواپس خودمم ...بایدبیشترمواظب خودم باشم..این وب ونوشته های بهم ریخته اش هیچ مخاطبی نداره من نه این حس هارو دارم ونه ندارم...میام چندپست مینویسم ذهنم خسته بشه برگردم به دنیای واقعی...متاسفانه یا خوشبختانه من ودلم این روزهاهیچ مخاطبی نداریم وهیچ وابستگی...باکلمات بازی میکنم واینجاباهاشون سرگرم میشم...زیادمینویسم اما نوشته هایی که حسم رو نقاشی میکنه رو جزخودم هیشکی نمیخونه ...شعرمیگم...داستان مینویسم ..اما ازدسترس خوندن ها ونظردادن های همه خارج شده اند...اینجا ومن رو زیادجدی نگیرید...من عشق پر شورهمه لحظه هام پروردگارنازنینمه که نمیذاره محتاج این خاک وعشق هاش بشم.اینجامیام تمرین جمله سازی...خوش اومدی به وبم ...سلام.
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
دلواپس خودمم...
مدتهاست بیمارمقیم بخش مراقبتهای ویژه ام




دلم بی نهایت آغوشی میخواهد..ازآن خوبهایش...بعدرقصی برزیلی تاصبح درآنجاآرام بگیرم...مثل کودکی که توپش رابه خانه همسایه انداخت دراوج بازی اش خسته ام.خسته ام ..خسته...م.شهنازی.



یکشنبه 29 بهمن 1391 :: 16:23 ::  نويسنده : shahnazi

عشقم...نميدانم توراكجاملاقات خواهم كرد...ايستگاه مترو ....خياباني شلوغ ....جشني دوستانه...ميان دشنامها وبرخوردهاي روزمره جهان سومي ويا در....همين حالاميگويم به داشتنت عجيب محتاجم...لبانم...دستانم...قلبم...روحم...ديروزوامروزوفردايم....بهار91ومن تنهاي تنهاي تنها....خدايابه توربطش نميدهم...آني كه بايدباشداين روزهانيست.



سه‌شنبه 29 فروردین 1391 :: 00:29 ::  نويسنده : shahnazi

زمستان سختی رابی آغوشت گذراندم...بهارراتحویل میگیرم شایدباآمدنش درآغوشت تحویلم بگیری باشاخه گلی ازگل همیشگی ام نرگس...خاطرات آغوشت...



جمعه 26 اسفند 1390 :: 23:00 ::  نويسنده : shahnazi

نیازی به دستان منت دلی  نیست...بادست خودم خودمو میسازم...



دوشنبه 24 بهمن 1390 :: 21:58 ::  نويسنده : shahnazi

kkمیترسم تواین دلهره هام یه خنده ای بیاد همه روزهام روببره وفردااینقدربرام خاطره بسازه که وقتی یه روزصبح گذاشت ورفت خاطره های فرداش همه خنده هامون روجبران کنه..لعنتی خاطره های فردا...



دوشنبه 17 بهمن 1390 :: 11:58 ::  نويسنده : shahnazi

آغوش من خیلی وقت تنهاست...دقیقا ازامروزکه مادرم منو کشیدتوآغوشش وگفت:چقدرازدیروزسردترشدی...



چهارشنبه 12 بهمن 1390 :: 17:20 ::  نويسنده : shahnazi

بزرگ

بی توبزرگ شدم...حسرتم اینه کاش مونده بودی تاباهم بزرگ میشدیم.



چهارشنبه 12 بهمن 1390 :: 16:48 ::  نويسنده : shahnazi

نننفلسفه ومنطقی که سوم دبیرستان خوندم اینجا توی اومدن وبه دورانداختنت به دردم خورد...بودنت توزندگیم شایدفلسفه ومنطقش این بودکه بفهمم گاهی آفرینش وطبیعت هم بی شعوری داری وتو بیشعوری آفرینش بودی..ذهن هرزه ات آزارم میداد..جسم پاک این روزهابی ارزش ترین موجودی حساب هرآدمیزادی به حساب میاداماتواونم نداشتی...شایدم من خودخواه بودم وآغوشت روفقط واسه خودم میخواستم...من که رو مدنیستم شایدچندآغوشی این روزهامدشده...



چهارشنبه 12 بهمن 1390 :: 16:36 ::  نويسنده : shahnazi

این روزهاخیلی زودتموم میشی یاشایدم زودفروخته...خیلی ها تا دل شیک تری میادمثل خیارحراجت میکنند....لعنت به مرام ارزون فروش ها.


 




































این بودانشای من....



چهارشنبه 12 بهمن 1390 :: 16:02 ::  نويسنده : shahnazi

بیازودتر خودت رابرسان آهای فلانی که نمیشناسمت ونمیدانم ازکدام چهارجهت اصلی جغرافیای چهارم دبستانم میایی..بیا تا برایت دنیادنیا دلخوشی نقاشی کنم ..بیا ازدلخوشی های این مردم جدا شویم وکناربازوان به افق فلش خورده ام برایت طرح ساده بودن زیادی را مطرح کنم ومدتی بعدبیخیال معادله های ترم دومی ها اثباتش کنیم..من دیوانه بودن را به سطل آشغال بودن هایم ریخته ام میخواهم تا بی نهایت آسایشگا ه های روانی ها بروم وآنجاراهم مثل رهگذری ردشوم تا الگویی باشم برای تمام بچه هایی که ازذوق شب عیدشان تاصبح بیدارمیخوابند...



چهارشنبه 12 بهمن 1390 :: 01:38 ::  نويسنده : shahnazi
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران