درباره وبلاگ


بیشترازهمیشه دلواپس خودمم ...بایدبیشترمواظب خودم باشم..این وب ونوشته های بهم ریخته اش هیچ مخاطبی نداره من نه این حس هارو دارم ونه ندارم...میام چندپست مینویسم ذهنم خسته بشه برگردم به دنیای واقعی...متاسفانه یا خوشبختانه من ودلم این روزهاهیچ مخاطبی نداریم وهیچ وابستگی...باکلمات بازی میکنم واینجاباهاشون سرگرم میشم...زیادمینویسم اما نوشته هایی که حسم رو نقاشی میکنه رو جزخودم هیشکی نمیخونه ...شعرمیگم...داستان مینویسم ..اما ازدسترس خوندن ها ونظردادن های همه خارج شده اند...اینجا ومن رو زیادجدی نگیرید...من عشق پر شورهمه لحظه هام پروردگارنازنینمه که نمیذاره محتاج این خاک وعشق هاش بشم.اینجامیام تمرین جمله سازی...خوش اومدی به وبم ...سلام.
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
دلواپس خودمم...
مدتهاست بیمارمقیم بخش مراقبتهای ویژه ام




نیازی به دستان منت دلی  نیست...بادست خودم خودمو میسازم...



دوشنبه 24 بهمن 1390 :: 21:58 ::  نويسنده : shahnazi

kkمیترسم تواین دلهره هام یه خنده ای بیاد همه روزهام روببره وفردااینقدربرام خاطره بسازه که وقتی یه روزصبح گذاشت ورفت خاطره های فرداش همه خنده هامون روجبران کنه..لعنتی خاطره های فردا...



دوشنبه 17 بهمن 1390 :: 11:58 ::  نويسنده : shahnazi

آغوش من خیلی وقت تنهاست...دقیقا ازامروزکه مادرم منو کشیدتوآغوشش وگفت:چقدرازدیروزسردترشدی...



چهارشنبه 12 بهمن 1390 :: 17:20 ::  نويسنده : shahnazi

بزرگ

بی توبزرگ شدم...حسرتم اینه کاش مونده بودی تاباهم بزرگ میشدیم.



چهارشنبه 12 بهمن 1390 :: 16:48 ::  نويسنده : shahnazi

نننفلسفه ومنطقی که سوم دبیرستان خوندم اینجا توی اومدن وبه دورانداختنت به دردم خورد...بودنت توزندگیم شایدفلسفه ومنطقش این بودکه بفهمم گاهی آفرینش وطبیعت هم بی شعوری داری وتو بیشعوری آفرینش بودی..ذهن هرزه ات آزارم میداد..جسم پاک این روزهابی ارزش ترین موجودی حساب هرآدمیزادی به حساب میاداماتواونم نداشتی...شایدم من خودخواه بودم وآغوشت روفقط واسه خودم میخواستم...من که رو مدنیستم شایدچندآغوشی این روزهامدشده...



چهارشنبه 12 بهمن 1390 :: 16:36 ::  نويسنده : shahnazi

این روزهاخیلی زودتموم میشی یاشایدم زودفروخته...خیلی ها تا دل شیک تری میادمثل خیارحراجت میکنند....لعنت به مرام ارزون فروش ها.


 




































این بودانشای من....



چهارشنبه 12 بهمن 1390 :: 16:02 ::  نويسنده : shahnazi

بیازودتر خودت رابرسان آهای فلانی که نمیشناسمت ونمیدانم ازکدام چهارجهت اصلی جغرافیای چهارم دبستانم میایی..بیا تا برایت دنیادنیا دلخوشی نقاشی کنم ..بیا ازدلخوشی های این مردم جدا شویم وکناربازوان به افق فلش خورده ام برایت طرح ساده بودن زیادی را مطرح کنم ومدتی بعدبیخیال معادله های ترم دومی ها اثباتش کنیم..من دیوانه بودن را به سطل آشغال بودن هایم ریخته ام میخواهم تا بی نهایت آسایشگا ه های روانی ها بروم وآنجاراهم مثل رهگذری ردشوم تا الگویی باشم برای تمام بچه هایی که ازذوق شب عیدشان تاصبح بیدارمیخوابند...



چهارشنبه 12 بهمن 1390 :: 01:38 ::  نويسنده : shahnazi

آی خداخیلی ها یابعضی ها چی فکرمیکنند؟خسته شدم ازاین همه قانون نکبت بار توی این چارچوب پوسیده زندگیشون...دلم هیچی نمیخواد..احترام وقانون وتمکین وشهروندنمونه ووجدان ارزونی زبون های چرب خودشون..زندگیم وروزهای خیلی کم باقی موندش رو خودم میدونم چطوری بسوزونم وپس نیایدجلو که همتون مثل همید..میدونم همیشه میگن ومیگیم ومیگید که نه از خاندان دروغ ونامردی وهرزگی هستیدونه ازخاندان اولیا همیشه عاشق خدا...اما تورو خدا احساس تهوع رو دوباره به دلم راه ندید از بودنتون...لاف مرد ومردی ودختروزن پاک ونجیب حالم رو ازاین نوشتن هم بهم میزنه پس حالا که خودتون نیستید بی زحمت زحمت روکم کنید و:هری به سلامت...من خودمم ..بایه لب سردومحتاج داغی یه آغوش که خودش باشه..جهنم یابهشت مقصدخودمه پس همسفرم خودش میاد ..جون خداتون:ب ی خ ی ال .



سه‌شنبه 11 بهمن 1390 :: 20:01 ::  نويسنده : shahnazi

دل به دریای بی خیالی هازده ام بیا...ییی



یکشنبه 09 بهمن 1390 :: 21:17 ::  نويسنده : shahnazi

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران